نگو خداحافظ.
حقّ من یا تکلیف تو، فرقی نمیکند. نگاه آخر که برسد، صدای آخر، تلخند آخر ...
میکُشد، بیصدا. پشت آن بغض ناگزیر، میخندیم که روزی دیدار تازه میکنیم. میدانیم امّا که از آن بعضی رفتنهای ناجور بیبازگشت است.
نگاهها میلرزند. دستها. دل.
نگو خداحافظ.
بی آخرین نگاه، چشمهایم را خواب کن، کولهات را بینداز روی دوشت، کلیدت را توی در بچرخان و آرام دلت را بردار و برو به همان جاهای دور ... که هیچ وقت روی نقشه ندانستیم کجاست؟ بی صدا ... تا خشی بر روی آن همه خاطرات خوب روزهامان نیفتد.
نگو خداحافظ.
بگذار توی خوابهایم ببینم که روزی برگشتهای. ببینم عادت خط خورده از کنار نبودنت. چشم من یا دل تو ... فرقی نمیکند.
نگاهها می لرزند. دستها. دل.
لااقل این آخرین بار،
بگذار باورم شود
خواب را،
بیداری را
و قصّهای را که تو در آن تا توانستهای، رفتهای.
30 مرداد 88
------------------------------------------------------------------------------------------
پ.ن: قصّه (غصّه) مکرر...