بهمن ۱۸، ۱۳۹۰

چیزهایی هست که نمی‌دانند

شب خداحافظی هم‌خونه‌ای‌هام بود. قرار بیرون گذاشتیم با بچه‌ها. قبل رفتن هول هولکی دیوان سهراب رو برداشتم، دوتا شعر که حکایت رفتن و سفر و اینا داشته باشه توش، پیدا کردم، فینگیلیشش رو با فونت درشت رو کاغذ نوشتم و با خودم آوردم تا بدم بچز با اون لهجه بامزه فارسیشون بخونن و یادگاری رکورد کنم ازشون.

تو ورق زدن‌های سریع و دستپاچه دیوان سهرابم، رسیدم به: قایقی خواهم ساخت//خواهم انداخت به آب //دور خواهم شد از این خاک غریب.

عادلا شعر رو که خوند و تموم شد، سعی کردم یه ترجمه روون براشون از حرفی که سهراب توی شعر زده، بکنم. امّا امون از این حرفا که نه، دردای خودمونی که به ترجمه نمیاد، بس که اقلیمیه و به لهجه خودمون.

اوّلش براشون توضیح دادم که خب این شعریه که در مورد رفتن و دل کندن و سختیاش و ایناس و این که شاعر یه آرمانشهری توی ذهنش داشته و می‌خواسته که به اون برسه و از این دست مزخرفات تفسیری خلاصه. بعد شروع کردم از اوّل شعر که خب شاعرمون گفته یه قایقی می‌خوام بسازم و بندازمش تو آب و دور بشم از این ... از این ... از این. هی وای من از این چی؟ فرام وات؟

خاک غریب ترجمه نداره. به پیر نداره. به پیغمبر نداره. فقط خودمون می‌دونیم که چیه. فقط خودمونیم که می‌فهمیم اون قایق چرا باید از اون خاک غریب دور بشه.

برای آدمایی که توی محدوده ما نبودن، هیچ سنسی نداره این که صب تا شب تو گوششون بخونی که خاک خودت می‌تونه غربت داشته باشه، مثل آوار، برای تو. همه‌شون می‌دونن که دور شدن درد داره. همه‌شون می‌دونن وابستگی به خاک یعنی چی؟ با پوست و استخونشون حتی حس کردن که غربت یعنی چی؟ امّا وقتی همه این ترکیب رو می‌ذاری کنار هم، براشون بی‌معنی می‌شه. چون دور شدن، براشون توی یه بازه زمانی تعریف شده. چون خاکشون، دوباره می‌کشونتشون سمت خودش، با آغوش باز. چون غربتشون، تهش می‌شه قربت. آی ویل گو فردر فرام دیس استرنج لند رو که می‌شنون، نوک مو تا شست پاشون میشه علامت سوال.

این می‌شه که بعد کلّی خنده و جک شدن، ترجمه بالا پایین میشه، تهش این درمیاد که شاعر گفته یه قایق قراره بسازه، بندازه تو آب و دور بشه از جایی که بوده.

دور بشه.

از جایی.

که.

بوده.