شهریور ۰۴، ۱۳۹۰

اوریجینال

تهران هیچ اصالتی از خود ندارد. سالهای سال هم که در آن زندگی کنم، آنقدری وابسته‌اش نمی‌شوم که خانه‌ام بخوانمش. اصلاً مگر غیر از این است که چهار تا آدم یک روزی حماقت کرده‌اند و هوس کرده‌اند که برای خودی نشان دادن در سلسله تبار قدرتشان، پایتخت جدید انتخاب کنند و بعدش هم چهار تا آدم گوش به اخبار مثل من به به و چه چه کنان، با لب و لوچه‌های آویزان، هر روز خورجینشان را زده‌اند زیر بغلشان و از دهات شرق و غرب و جنوب و شمال گله‌ای ریخته‌اند تویش تا هفتاد و دو اقلیمی بسازند از آن که هر شهروندش ری‌بن به چشم و ورساچی به دست و آل‌استار به پا دارد خود واقعیش را هر روز بیش از پیش تویش گم می‌کند؟ پای اصل و نسب هم که پیش کشیده می‌شود، جد اندر جد همه بچه ناف زعفرانیه و قیطریه و تجریش‌اند. جان عمه‌‌ها‌شان.

این حرفم را پای این نگذارید که پایتخت چه فرصت‌هایی برای تفریح و تحصیل و کار و زندگی و چه و چه پیش پای ماها می‌گذارد که درصدیش را هم توی شهرستان‌ها نمی‌توانیم پیدا کنیم یا این که به اینجا و آنجای شهر رفرنس ندهید که نظیرش توی مملکت میلیون متر مکعبی، دیگر نباشد.

اصلاً به من باشد، اعتراف می‌کنم که دانشگاه و دانشکده و رشته‌ام را آنقدری دوست دارم که در مخیله‌ام نگنجد که اگر اینجا نبودم، کدام جهنم‌دره‌ای بودم پس؟ اصلاً به من باشد، کل پیاده‌روهای ولیعصر و شریعتی و سرتا ته امیرآباد و شانزده آذر دوست‌داشتنی و راسته کتاب‌فروش‌های پل کریم‌خان و انقلاب و کل سالن‌های تئاتر شهر از مولوی و سنگلج و حوزه گرفته تا تئاتر شهر و ایرانشهر و سالن‌های سینما و پارک‌ها و مغازه‌های رنگارنگ پاساژها و هزار تا چیز شبیه به این‌ها را که آدم را دلبسته زرق و برق و ابهت و زیباییشان می‌کنند، لیست می‌کنم براتان تا باورتان شود که من دلبسته گوشه گوشه خاطرات این شهر دیوانه‌ام.

امّا می‌دانید، دعوا سر چیز دیگری است.

حرف من این است که این شهر با همه آن بزک دوزک‌هایش، چیزی از خود ندارد که به آن ببالد. به پازلی می‌ماند که هر قطعه‌اش را از جائی کنده باشند و زورکی سرهمش کرده باشند و بعد هم رنگ و لعاب فریبنده داده باشندش. به اندازه هفتاد و دو ملت، که حتی بیشتر، تاریخ و فرهنگ و سنت قر و قاطی دارد که هر تکه‌اش را از جائی دور و نزدیک به ارث برده. مردمانش یکدست نیستند. بافت یکدستی ندارد. یک جاهاییش از غربت، دلت می‌ترکد و یک جاهاییش، انگار که سر سفره شهر و دیارت نشسته‌ای. یک جاهائیش، توی فروشگاه‌ها و ادارات و تاکسی‌ها، خنده روی اعصاب تحویلت می‌دهند وقتی می‌فهمند که به لهجه فارسی معیار صحبت نمی‌کنی و قاف‌هایت، گاف می‌زند و یک جاهای دیگر، صمیمانه به پشتت می‌زنند، دست دوستی به سویت دراز می‌کنند و حسابی تحویلت می‌گیرند.

آن روی سکه را که نگاه می‌کنم، شهری دارم که در آن متولد شده‌ام، کودکیم را در آن گذرانده‌ام و عاشقانه دوستش می‌دارم. با تمام محرومیت‌ها و کم و کاستی‌هایش، یک خانه تمام عیار است برایم. یک موجود دوست‌داشتنی یکپارچه. برای این که آن شهر کوچک چند صد هزار نفری که زور اگر بزنی شرق تا غربش را یک ربعی بیشتر توی ماشین نیستی، تاریخ دارد. مردمی دارد که نسل پشت نسل فسیل سوزانده‌اند توی شهر. فرهنگ و سنتی دارد که امضای تک‌تک پدرها و جدها و جداندرجدهای ماها پایش نشسته. می‌توانی چپ و راست شهر را نشان کسی دهی و بگویی بچه ناف فلان جا بودن یعنی این. تاریخ داشتن توی یک جغرافیا یعنی این. هر وقت هم کسی با تعجب گفت ولی کوچیکه‌ها، برایش توضیح دهی که برای این مرکز استان شده که بیشترین دهات متمرکز را دور و برش دارد و بیشترین دهاتی را. در عوض همه آن دهاتی‌هایی که هیچ وقت بلد نشده‌اند توی عمرشان قاف را درست تلفظ کنند، آن قدری صفا و صمیمیت دارند که غریبه‎ها را با آغوش باز میان خود بپذیرند و نگذارند قند توی دلشان آب شود خدای نکرده، توی غربت ترک‌کده. این جور جائیست.

همین می‌شود که هر بار که بلیط پنج هزار تومانی تعاونی هشت ترمینال غرب را می‌گیرم و سریعتر می‌روم صندلی رو به پنجره را توی اسکانیا اشغال ‌کنم، با خودم فکر می‌کنم که چه حیف که این ترمینال با همه آن فریادهای اتوبان اتوبان، حرکت، همین الان‌هایش، با همه بار و بنه‌های دست جمعیت حیران و ویرانش و با همه رفتن‌هایش من را به گریه نمی‌اندازد. چه بد که وقتی که اتوبوس حرکت می‌کند و برج آزادی، از دیدرسم خارج می‌شود، دلتنگ شهر نمی‌شوم. چون می‌دانم جلوترها، توی جاده، تابلوی زنجان 5 کیلومتری انتظارم را می‌کشد که ضربان قلبم را هر بار جابجا می‌کند. می‌دانم که توی ورودی شهر با آن میدان زمختش که شبیه هیچ چیز نیست و سالی شونصد بار حواشی بهش اضافه و کم می‌کنند، بغضم خواهد گرفت. می‌دانم که دلم غنج خواهد رفت برای این که زودی از اتوبوس پیاده شوم و روی پیاده‌روهای نامرغوب شهر، پیاده و سلانه‌سلانه گز کنم و به هزار نفر توی مسیر سلام بدهم و خنده تحویل بگیرم، بعدش هم خوشحال برسم خانه، زنگ دیرینگ دیرینگ را بزنم و بلند بگویم که منم، اومدم خونه.

مرداد ۳۱، ۱۳۹۰

دریغ از پارسال

هر سال، این شب‌ها، می‌رفتم آشپزخونه، قنددون تا خرخره پر از قند رو بر می‌داشتم، یه گوشه‌ دنجی توی خلوت پذیرایی پیدا می‌کردم، بساط مفاتیح‌خوانی رو پهن می‌کردم و شروع می‌کردم جوشن‌کبیر خوندن. الغوث الغوث هر آیه رو که می‌گفتم، از ته دل فوت می‌کردم تو قندها و نفس تازه می‌کردم برای آیه بعد.

هر سال، این شب‌ها، مامان با چادر نماز سفیدش، مثل همیشه از سر غروب می‌نشست پای دعا و نماز و من استرس می‌گرفتم که نکنه دیر شه و نکنه عقب بمونم و چی و چی؟

هر سال، این شب‌ها، بابا بعد افطار، پاشنه کفش‌ها رو می‌کشید به قصد مسجد و من می‌موندم و این دوراهی همیشگی که خونه یا مسجد بالاخره؟

هر سال، این شب‌ها، قلبم تاپ‌تاپ می‌زد برای چیزهایی که توی دلم مونده بود برای گفتن. برای غلط کردم‌هایی که آماده بودم حواله کنم اون بالا. برای هوام رو داشته باش‌هایی که انتظار می‌کشیدم.

هر سال، این شب‌ها، ناب بود و دوست‌داشتنی.

امسال، مامان زنگ زد، گفت شب احیاست، نمیای؟ ترسیدم چیزی بگم، گفتم امروز نه.

گفتم ... امروز ... نه.

پ.ن : و البته که هیولا شدن، جار زدن ندارد.

مرداد ۲۵، ۱۳۹۰

بکشید بیرون

آهای اتاق فکری‌های صدا و سیما، آهای ایده‌پردازان، آهای مشاوران مذهبی، آهای معناگراها، آهای شماها - هر کسی که هستید و هر لقبی که دارید - محض رضای خدا از این کلیشه‌های نخ‌نماشده مبتذل مزخرف بی‌معنی مضحکی که هر سال، این وقت‌ها، پای سفره افطار و قبل و بعدش، توی قالب فیلم‌ها و سریال‌هاتان، به خورد این ملّت می‌دهید، دست بردارید! اگر جدّی جدّی راست کرده‌اید که به هر حربه‌ای که شده، توی این یک ماه، نور معنویت توی قلب این مردم دین‌زده بکارید، عقل‌های ناقصتان را بگذارید روی هم و برای یکبار هم که شده به چیزی بیشتر از دنیای بیماران کمایی و برزخ کارتونی و شیطان و فرشته‌های هبوط کرده روی زمین فکر کنید!