غیر رمانتیکترین کارها، پناه بردن به دستشویی و بغض کردن در آن است.
شهریور ۲۰، ۱۳۹۰
شهریور ۱۹، ۱۳۹۰
خـــــــــــــــــیلی
فیالحال، آدمی که من باشم، اهم برنامههای آیندهام این است که با ده دوازده تا بخیه توی چهار گوشه دهان و با شش دندان لق در فک بالا و یک لکه سرخ خون توی چشم چپ و دماغی که مجاز نیستم با آن فین کنم و به همه اینها اضافه کنید بیش از بیست و چهار ساعت بیخوابی و کوفتگی بدن و دهاندرههایی به ارتفاع خطکش بیست سانت، توی تاریکی غربت ساعت سه و نیم نصفه شب روی تخت فنری دنج خانه دراز بکشم، به موسیقی هارش کولر گوش جان بسپرم و مدام با خودم تکرار کنم که من ... که من چه قدر خوشبختم.
شهریور ۱۶، ۱۳۹۰
بروید قبل از این که بروید
اگر جایی را - برای مدتی یا برای همیشه – ترک میگویید، بگردید دنبال خوشبختیهاتان که آنجا ارزانیتان شده.
بروید دست عزیزترین کسان زندگیتان را، یار گرمابه و گلستانهاتان را، رفقای خوب روزهاتان را بگیرید، ببوسید و بگویید که چه قدر دوستشان دارید. بگویید که تا به امروز چه شادی و خوشبختی بیدریغی وارد زندگیتان کردهاند. بگویید که چه اندازه قدرشناس و متشکر این خوبیهاشان بودهاید و هستید و خواهید بود. بگویید که فاصله، دلتنگی میآورد، فراموشی نمیآورد. اگر آدم گفتنش نبودید، بنویسید براشان. هر چه حجب و حیا و شرم و اینهاست را کنار بگذارید، قلم به دست بگیرید و بیپرده بنویسید. عشقتان را بنویسید. قدرشناسیتان را. هر آنچه در دلتان مثل دمل ورم کرده و تا روزی نگویید، راحت نمیگیرید.
بروید همانجاها که دوستشان دارید. شهری که دوست میدارید. خیابانها و پیادهروهایی که میپرستید. کافهها. مغازهها. پارکها. سینماها. تئاترها. آن جایی که اول بار عاشق شدهاید. آن جایی که بارها با هم نشستهاید و سیگار دود کردهاید و به سلامتی هم، خوشخوشانه گپ زدهاید. آن جایی که یک به تخمم بلند به دنیا گفتهاید و بعدش بلند بلند از ته دل خندیدهاید. بروید و خوب در و دیوار و بالا و پایینشان را نگاه کنید و توی ذهنتان کپچرشان کنید. بعد انگار که آن جایی که هستید، میشنود و میفهمد، دم گوشش زمزمه کنید که هی تو، ممنوتت هستم.
بروید خرت و پرتهاتان را مرور کنید. کمد وسایلتان، لباسهاتان، قفسه کتابهاتان، زیرتختهاتان، آلبوم عکسهاتان و هر چیزی را که دم دست است، شلخته پلخته بریزید روی هم و یک دل سیر نگاهشان کنید. یک آهنگ زیر بدون کلامی هم بگذارید زمینه بخواند، بدی نیست. نگاهشان کنید و بعد یکهو بیفتید به جانشان. تک تکشان را بردارید و به یاد بیاورید که کی کجا چهطور چه نقشی توی زندگیهاتان داشتهاند؟ که فلان لباس را کجا پوشیدهاید؟ فلان کتاب را کدام شب خواندهاید؟ فلان عکس را کجا گرفتهاید؟ فلان هدیه را کدام عزیزی چه وقت هدیه داده است؟ به یاد بیاورید و توی خاطراتتان غرق شوید. بعد بگذارید آهنگ تمام شود، خاطراتتان آهسته آهسته فید شوند و لبخند یکوری گوشه لبتان کم کم محو شود. برگردید به حال و خرتوپرتها را اگر که نظمی داشتهاند، به حال سابقشان برگردانید، جاشان دهید همان گوشه و کنارها که بودهاند و با دل قرص وداعشان گویید.
اگر جایی را - برای مدتی یا برای همیشه – ترک میگویید، بگردید دنبال خوشبختیهاتان که آنجا ارزانیتان شده. بروید، بگردید، پیدا کنید، بخندید، ذوق کنید و بعد همان طور که لایق یک آدم خوشبخت داراست، با دل قرص، خداحافظی کنید و ترکشان گویید.
شهریور ۱۵، ۱۳۹۰
مث یه رنگین کمون هفت رنگ
بقچه لباسهایم، پر از تیشرتها و پیرهنهای رنگی جک و جوات است. از قرمز و سبز و زرد و بنفش و صورتی بگیر تا طرح گورخری و زرّافهای و خالخالی. مامان هر وقت که مرتبشان میکند، صورتش یک علامت سوال بزرگ میشود! خیلیهاشان را خیلی وقت است که نپوشیدهام. یک سری هستند که اصلاً یادم نمیآید کی و کجا و به چه مناسبتی خریدمشان. بعضیهاشان بیشتر به یک جوک صامت شبیهند تا یک لباس موجّه. داستان خیلیهاشان را هم از قضا خوب یادم هست. از آن داستانها که گاهی یادآوریشان، پاک خلت میکند و بلند بلند به خندهات میاندازد. دوست داری بعد از این که یک دل سیر به حماقتت خندیدی، به خودت بگویی: آخه احمق با خودت چی فکر میکردی که پای این زاقارتا پول خرج کردی؟ بله بله. آدمی که من باشم، لابد یک روزی با خودش نشسته، کلّی فکرش را بالا پایین کرده و نهایتاً به این نتیجه رسیده که لابد توی لباس قرمز و زرد و صورتی بهتر به چشم دیگران میآید. بهتر. بیشتر. هو کیرز؟
لباسهایتان را دور نیندازید. یک گوشه امنی جایشان دهید، گهگداری به آنها سر بزنید و تاریخ زندگیتان را مفت مرور کنید. باشد که عبرت بگیرید.