مرداد ۲۵، ۱۳۹۲
که من مجنونم و مستم
فروردین ۱۴، ۱۳۹۲
قانون بقای حق
تیر ۰۶، ۱۳۹۱
غرق
اردیبهشت ۱۳، ۱۳۹۱
All for NOTHING
فروردین ۱۱، ۱۳۹۱
خودمونیما
گلوم درد میکنه. تایپ کردن رو کیبورد پرتغالی رو هنوز بلد نشدم. تیکههای آقوی همساده توی مخمه. مغازهها پفک نمکی و تخمه آفتابگردون ندارن. دیروز با مامان پنج دقیقه و سی و هفت ثانیه صحبت کردم. برفای زنجان آب شده. بارون تازه به این نتیجه رسیده که بهتره بیاد این دور و ورا. مردم از بی بارونی نمیمیرن اینجا. آبجو ولی خیلی مهمه. همون طور که پت خیلی مهمه. این سگ همسایه دو طبقه بالا گاییده ما رو من باب مثال. دلم هم تنگ میشه گاهی. تابستون شاید برگشتم. تابستون برف نداره ولی. عیب نداره. خیلی چیزا عیب نداره. مست باشی چرت و پرت بگی مثلاً. یا سگ همسایه باشی شیش صبح واق واق کنی. گلوم درد میکنه. سیبزمینی سرخ کرده روغن خیلی داره. پفک نمکی هم روغن داره. تخمه آفتابگردون هم. ولی نیست. چیزی که نیست، آدم ازش صحبت نکنه. چه کاریه؟ صدای بارون هست مثلاً الان. صحبت میشه کرد در موردش. شاکی شد که چرا شورت گل گلی آدم زیر باد بارانزا باید به گا بره؟ یا چرا شب بباره اصلا که آدم خواب باشه؟ هشت ساعت خواب شبانه روز هم کافی نیست ضمناً. نه و ده باشه بهتره. پنج دقیقه و سی و هفت ثانیه صحبت کردن با مادری که دلش تنگ شده هم کافی نیست تازه. نمیدونم چه قدر کافیه. اصلا کافی نیست. مگه همه چی باید کافی باشه حتما؟ کافی نباشه، تی باشه مثلاً. از این مینت تیهایی که با شکر میخوریم مثلنی. والّا. داغون داغون میکنهها آدمو. له له. خرد خاکشیر. خاکشیر گلو درد رو خوب میکنه؟ بپاچیش رو صورت سگ همسایه دو طبقه بالاتر چطور؟ بعد آبجو بخوری چطور؟ دلت تنگ شده باشه چطو؟ خدا میدونه اینا رو. بنده خدا که نمیدونه. بنده خدا کارش باس این باشه که نصف شبی فینش رو بالا بکشه، گلوش رو صاف کنه و رو کیبوردی که بلد نیس باهاش کاراکترای پرتغالی رو تایپ کنه، از این بنویسه که چه قدر خوبه که امشبی که بارون میاد و سگ مادر جنده دو طبقه بالاتر واق واق نمیکنه، دو دیقه آدم بشینه سنگاشو با خودش وا بکنه که آخه مرد مومن فقط پنج دیقه و سی و هفت ثانیه؟ نه آخه میخوام ببینم پنج دیقه و سی و هفت ثانیه پر پرش؟ داغونیا. له تر از خودت، خودت.
بهمن ۱۸، ۱۳۹۰
چیزهایی هست که نمیدانند
شب خداحافظی همخونهایهام بود. قرار بیرون گذاشتیم با بچهها. قبل رفتن هول هولکی دیوان سهراب رو برداشتم، دوتا شعر که حکایت رفتن و سفر و اینا داشته باشه توش، پیدا کردم، فینگیلیشش رو با فونت درشت رو کاغذ نوشتم و با خودم آوردم تا بدم بچز با اون لهجه بامزه فارسیشون بخونن و یادگاری رکورد کنم ازشون.
تو ورق زدنهای سریع و دستپاچه دیوان سهرابم، رسیدم به: قایقی خواهم ساخت//خواهم انداخت به آب //دور خواهم شد از این خاک غریب.
عادلا شعر رو که خوند و تموم شد، سعی کردم یه ترجمه روون براشون از حرفی که سهراب توی شعر زده، بکنم. امّا امون از این حرفا که نه، دردای خودمونی که به ترجمه نمیاد، بس که اقلیمیه و به لهجه خودمون.
اوّلش براشون توضیح دادم که خب این شعریه که در مورد رفتن و دل کندن و سختیاش و ایناس و این که شاعر یه آرمانشهری توی ذهنش داشته و میخواسته که به اون برسه و از این دست مزخرفات تفسیری خلاصه. بعد شروع کردم از اوّل شعر که خب شاعرمون گفته یه قایقی میخوام بسازم و بندازمش تو آب و دور بشم از این ... از این ... از این. هی وای من از این چی؟ فرام وات؟
خاک غریب ترجمه نداره. به پیر نداره. به پیغمبر نداره. فقط خودمون میدونیم که چیه. فقط خودمونیم که میفهمیم اون قایق چرا باید از اون خاک غریب دور بشه.
برای آدمایی که توی محدوده ما نبودن، هیچ سنسی نداره این که صب تا شب تو گوششون بخونی که خاک خودت میتونه غربت داشته باشه، مثل آوار، برای تو. همهشون میدونن که دور شدن درد داره. همهشون میدونن وابستگی به خاک یعنی چی؟ با پوست و استخونشون حتی حس کردن که غربت یعنی چی؟ امّا وقتی همه این ترکیب رو میذاری کنار هم، براشون بیمعنی میشه. چون دور شدن، براشون توی یه بازه زمانی تعریف شده. چون خاکشون، دوباره میکشونتشون سمت خودش، با آغوش باز. چون غربتشون، تهش میشه قربت. آی ویل گو فردر فرام دیس استرنج لند رو که میشنون، نوک مو تا شست پاشون میشه علامت سوال.
این میشه که بعد کلّی خنده و جک شدن، ترجمه بالا پایین میشه، تهش این درمیاد که شاعر گفته یه قایق قراره بسازه، بندازه تو آب و دور بشه از جایی که بوده.
دور بشه.
از جایی.
که.
بوده.
دی ۲۹، ۱۳۹۰
دی ۲۷، ۱۳۹۰
From IRAN
بغضم ترکید. بغضم. ناجور. ترکید.
بعد خواستم شروع کنم به تک تک بچهها اس ام اس دادن که های ملّت آب دستتونه بذارین زمین، پا شین بیاین پارتی کنیم. بگیم. بخندیم. بترّکونیم. هر کوفت و زهرماری هم دارین وردارین بیارین بخوریم ... به سلامتی ایرانمون. به سلامتی اصغرمون که جایزه برده. فرام ایران.
خواستم وردارم به دوست آشناهای تو ایران زنگ بزنم، بگم: صبح بخیر. مبارکه. و دقیقا همین صبح بخیر، مبارکه و نه دیالوگی که سلام، خوبی، خوبم، راستی داشته باشد سرش که ما صبح مبارک رو مدتهاست که فراموش کردیم. که ما اونقدر خبر بدهامون رو دست دست کردیم که دیرتر بگیم، ذوقمرگیم که همین خبر خوب، همین خبر خوب غنیمتمان رو زودی با هم شریک شیم و بمیریم. صبحتون مبارک که اصغرمون جایزه برده. فرام ایران.
خواستم برم همخونهایهای چکیم رو از خواب بیدار کنم و بگم که مملکتم گل کاشته. بعد همون جور علامت سوال و حیرون خواب ازم بپرسن اخمدینیجاد دوباره گه اضافی خورده؟ کسی ترور شده؟ بمب اتمتون شلیک شده؟ سفارتی پردهش رو کشیدن پایین؟ جنگ شده؟ انقلاب شده؟ خانوادهت سالمن؟ دوستات چطور؟ تو چی کار میخوای بکنی؟ و بعد من استاپشون کنم، بلند بلند قاه بزنم، سینهم رو صاف کنم و بگم: نو گایز، دیس تایم وی آر نات لوزرز. وی وُن د گلوب. گولدن گلوب. تل می. یو نو اصغر؟ بعد همون لحظه که با چشمای وق کرده چهار تا شده زل زدن تو چشمای من و شاکّن، چراغ اتاقشون رو خاموش کنم، در اتاقشون رو ببندم، یه سیگار دود کنم و همونجوری که دارم دودش رو بیرون میدم، بلند تو راه برگشت به اتاقم بگم: گو بک تو اسلیپ. ایت دازنت متر یو دنت نو هیم. بات ... بات ... بات ویت ... یو شود نو اور اصغر. بلندتر. کاز هی وُن دِ پرایز. یی. بلندتر. اور اصغر. خیلی بلندتر. فرام ایران.
خواستم برم همه جا تو اینترنت جار بزنم که هی پیپل، وی وُن گلدن گلاب. بعد گلدن گلابش رو هم این طوری بنویسم. گلدن ... گلاب. بعد منتظر بمونم که خارجیا یکی پشت سر اون یکی لایک بزنن و کانگرجولیشن بفرستن و من هم تو جواب همهشون یه دو نقطه پی بذارم و بنویسم: یِی. اور اصغر وُن دِ پرایز. فرام ایران.
خواستم برم تو شهر جار بزنم که های مردم، خواب بسه. بلند شین شهر رو راه بندازین. باهاتون کار دارم. آهای شماهایی که تو شاپها، شماهایی که تو بارها، شماهایی که تو باشگاه، شماهایی که تو دانشگاه، بانکا، ادارهها، بقالیا، چقّالیا، با همه همهتونم. همه شماهایی که چس مثقال تاریخ و فرهنگ نداره کشورتون. شماهایی که سند افتخار مملکتتون، اینه که خایه خوک رو هم میخورین با بقیه گوشتش. شماهایی که وقتی از کشورتون حرف میزنین، اولش یه خنده تحویل آدم میدین و میگین: یو شود ترای ایت سام دی. کاز اُل وی هو در، آر هُرز و سکس لایف. شماهایی که وقتی تو جواب سوالتون که از کجایی، میگیم فرام ایران، اخماتون تو هم میره، تپش قلب میگیرین، دستتون کند میشه، کار براتون پیش میاد، پروفایل فیسبوکتون رو میبندین رومون، فکرای مزخرف عن میکنین در موردمون. آها. آره. همه شماها. پاشین یه پیژامه رو زیر شلواریاتون بپوشین، پنجرههاتون رو وا کنین، خودتون رو تکون بدین و بزنین بیرون و بشنفین که یکی بلند داره داد میزنه: هی پیپل. اور اصغر وُن دِ پرایز. فـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرام ایــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــران.
لپتاپ رو گذاشتم رو میز. دی وی دی جدایی رو که از ایران با خودم آورده بودم، گذاشتم توش پخش شه. بعد رو تخت دراز کشیدم، یه سیگار روشن کردم، زل زدم به سقف و عین دیوونهها مدام میگفتم: فرام ایران، فرام ایران. فرام ... ایران.
آذر ۲۱، ۱۳۹۰
رو به دوربین، همه سیـــــــــــــــــبایم
نگو خداحافظ.
حقّ من یا تکلیف تو، فرقی نمیکند. نگاه آخر که برسد، صدای آخر، تلخند آخر ...
میکُشد، بیصدا. پشت آن بغض ناگزیر، میخندیم که روزی دیدار تازه میکنیم. میدانیم امّا که از آن بعضی رفتنهای ناجور بیبازگشت است.
نگاهها میلرزند. دستها. دل.
نگو خداحافظ.
بی آخرین نگاه، چشمهایم را خواب کن، کولهات را بینداز روی دوشت، کلیدت را توی در بچرخان و آرام دلت را بردار و برو به همان جاهای دور ... که هیچ وقت روی نقشه ندانستیم کجاست؟ بی صدا ... تا خشی بر روی آن همه خاطرات خوب روزهامان نیفتد.
نگو خداحافظ.
بگذار توی خوابهایم ببینم که روزی برگشتهای. ببینم عادت خط خورده از کنار نبودنت. چشم من یا دل تو ... فرقی نمیکند.
نگاهها می لرزند. دستها. دل.
لااقل این آخرین بار،
بگذار باورم شود
خواب را،
بیداری را
و قصّهای را که تو در آن تا توانستهای، رفتهای.
30 مرداد 88
------------------------------------------------------------------------------------------
پ.ن: قصّه (غصّه) مکرر...