گلوم درد میکنه. تایپ کردن رو کیبورد پرتغالی رو هنوز بلد نشدم. تیکههای آقوی همساده توی مخمه. مغازهها پفک نمکی و تخمه آفتابگردون ندارن. دیروز با مامان پنج دقیقه و سی و هفت ثانیه صحبت کردم. برفای زنجان آب شده. بارون تازه به این نتیجه رسیده که بهتره بیاد این دور و ورا. مردم از بی بارونی نمیمیرن اینجا. آبجو ولی خیلی مهمه. همون طور که پت خیلی مهمه. این سگ همسایه دو طبقه بالا گاییده ما رو من باب مثال. دلم هم تنگ میشه گاهی. تابستون شاید برگشتم. تابستون برف نداره ولی. عیب نداره. خیلی چیزا عیب نداره. مست باشی چرت و پرت بگی مثلاً. یا سگ همسایه باشی شیش صبح واق واق کنی. گلوم درد میکنه. سیبزمینی سرخ کرده روغن خیلی داره. پفک نمکی هم روغن داره. تخمه آفتابگردون هم. ولی نیست. چیزی که نیست، آدم ازش صحبت نکنه. چه کاریه؟ صدای بارون هست مثلاً الان. صحبت میشه کرد در موردش. شاکی شد که چرا شورت گل گلی آدم زیر باد بارانزا باید به گا بره؟ یا چرا شب بباره اصلا که آدم خواب باشه؟ هشت ساعت خواب شبانه روز هم کافی نیست ضمناً. نه و ده باشه بهتره. پنج دقیقه و سی و هفت ثانیه صحبت کردن با مادری که دلش تنگ شده هم کافی نیست تازه. نمیدونم چه قدر کافیه. اصلا کافی نیست. مگه همه چی باید کافی باشه حتما؟ کافی نباشه، تی باشه مثلاً. از این مینت تیهایی که با شکر میخوریم مثلنی. والّا. داغون داغون میکنهها آدمو. له له. خرد خاکشیر. خاکشیر گلو درد رو خوب میکنه؟ بپاچیش رو صورت سگ همسایه دو طبقه بالاتر چطور؟ بعد آبجو بخوری چطور؟ دلت تنگ شده باشه چطو؟ خدا میدونه اینا رو. بنده خدا که نمیدونه. بنده خدا کارش باس این باشه که نصف شبی فینش رو بالا بکشه، گلوش رو صاف کنه و رو کیبوردی که بلد نیس باهاش کاراکترای پرتغالی رو تایپ کنه، از این بنویسه که چه قدر خوبه که امشبی که بارون میاد و سگ مادر جنده دو طبقه بالاتر واق واق نمیکنه، دو دیقه آدم بشینه سنگاشو با خودش وا بکنه که آخه مرد مومن فقط پنج دیقه و سی و هفت ثانیه؟ نه آخه میخوام ببینم پنج دیقه و سی و هفت ثانیه پر پرش؟ داغونیا. له تر از خودت، خودت.
فروردین ۱۱، ۱۳۹۱
خودمونیما
اشتراک در:
پستها (Atom)