مهر ۲۱، ۱۳۹۰

4 ساله - از تهران

خونه رو جمع کردم. وسایل رو پخش و پلا چیدم این ور و اون ور. تو بالکن. آشپزخونه. راهرو. دستشویی، حتّی. تو کیسه کفشم، سیب و گوجه پیدا میشه و لای وسایل حمومم، نمایشنامه‌هام. بوی رنگ همه جا رو گرفته. از سر و صورتم کثافت می‌باره. گاز ندارم. یخچال، مرخص. شکم، خالی. مخ، تعطیل. سقف دهن، پاره. خود دهن، سرویس. پروژه‌ها و درسا، عقب.

پا میشم میرم تو بالکن، وسط آت آشغالا می‌شینم، یه سیگار روشن می‌کنم و زل می‌زنم به مونیتور که یه فایل ورد خالی توش بازه. سرم درد می‌کنه. خوابم میاد. دارم فکر می‌کنم که در همین لحظه اگه یه کلاغ هم برینه رو سرم، دیگه عیشم کامل کامل میشه. دود سیگار رو میدم بیرون و فیکس میشم سر جام.

اووو، صدا می‌کنه. از هپروت می‌زنم بیرون. برش می‌دارم. جل‌الخالق. پویاس. هدفون زده تو گوشش، لباس بن‌تنش رو تنش کرده و با اون دندونای نصفه و نیمه دراومده‌ش، یه دو نقطه دی پت و پهن شده برای خودش!

دست تکون میده، بن‌تنی می‌پره هوا و جیغ می‌زنه: ســـــــــــــــــــــــــلام دایی.

مهر ۱۸، ۱۳۹۰

Checkpoint

می‌دانید؟ یک چک‌پوینتی توی زندگی خیلی‌هامان هست، وقتی می‌رسیم بهش، می‌گوییم بس است سیلی خوردن از زندگی، بس است کاسه چه کنم چه کنم دست گرفتن و بیچاره ماندن، بس است نای بلند شدن نداشتن از یک سختی‌ای که عارض شده. و این بس است گفتن‌ها شروع یک معجزه است. از آن به بعدش زندگیت وارد یک فازی می‌شود که انگار در آن بازیگر اصلی خودت شده‌ای. توی این فاز جدید، نمی‌گذاری اتفاقات ناگوار – کوچک و بزرگ – از پا در بیاورندت. بله. بد همیشه اتفاق می‌افتد. مشکل همیشه هست. هر کاریش هم که کنی، هر سوراخ سمبه‌ای از زندگیت را هم که ناخن کنی تویش، از یک سمت دیگر مشکلات قلپّی می‌زنند بیرون. اما می‌دانید این آدمی که شما باشید و آن فازی که واردش شده‌اید چه سحر عطاری با خود دارد؟ سحرش این است که تو دیگر آدم مواجهه با مشکلاتت به طور منطقی شده‌ای. مینشینی یک دودوتا چهارتای ساده، با خودت سبک سنگین میکنی، می‌گویی اوکی، به جنگش می‌روم، شکستش می‌دهم، می‌گذارم زمان بگذرد فراموش شود، می‌گذارم حالم که خوب شد تصمیم می‌گیرم، اصلاً شوتش می‌کنم ته صندوقچه زندگیم تا خوب‌ها رو بیایند. بعد ... بعد نتیجه همه این‌ها هم این می‌شود که زندگی، زنده‌گی می‌شود واقعاً.

آدمی که زنده بودن را درک می‌کند، نه تحمّل.

مهر ۱۰، ۱۳۹۰

I’m coming home
I’m coming home
Tell the World I’m coming home
Let the rain wash away all the pain of yesterday
I know my kingdom awaits and they’ve forgiven my mistakes
I’m coming home, I’m coming home
Tell the World that I’m coming

پ.ن: زیباترین لحظه‌ای که در خارج از ایران تا به حال تجربه کردم، همصدا فریاد کردن شبانه این آهنگ است. اصلاً تو بگو خود بهشت.