تیر ۱۸، ۱۳۹۰

بس که جان نداشت

هشتاد سالش بود. عمّه. این اواخر وقتی می‌دیدمش از خودم می‌پرسیدم: یعنی ممکنه آدم پیرتر از این هم بشه؟ نه نای راه رفتن داشت و نه حرف زدن. همه می‌خندیدند و نمی‌خندید. صدایش می‌زدی و تکان نمی‌خورد. از کنارش رد می‌شدی و نمی‌دید.

همیشه با محسن اشتباهم می‌گرفت. وقتی می‌دیدمش، جلو می‌رفتم، دستانش را می‌بوسیدم و سلام می‌کردم. لبخند محوی روی صورتش می‌نشست، پیشانیم را می‌بوسید و می‌گفت: منیم بِش قرانیخ جوجم نجده یعنی جوجه پنج قران(پنجاه ریال)ی من چطوره؟ محسن که به دنیا آمد آنقدر کوچک بود که اسمش را گذاشته بود جوجه پنج قرانی.

بابا زیاد باهاش صمیمی نبود. سر همین دعواهای مسخره وراثت و این‌ها. برمی‌گردد به چندین ده سال پیش. وقتی هر دو جوان، یتیم شدند. بابا می‌گوید توی دادگاه علیهش شهادت داده. خودش قبول نداشت. بیشترش یادش نمی‌آمد البته. یکبار که مامان خانه‌شان رفته بود، به بابا تعریف کرد که چه قدر حال ندار است. حتی گفت که شاید اجلش زودی برسد. بابا تاب نیاورد. زودی آشتی کرد. یکبار خودم دیدم حتی که دستش را بوسید و بغلش کرد. بابا.

سپیده می‌گفت چند ساعت قبل مرگش بالای سرش بوده. از دیدنش ذوق‌زده شده، اشک توی چشم‌هاش حلقه زده و بعدش گفته: میوه برای مهمان بیاورید! پیرزن.

دستانش را که نگاه می‌کرد، عصبی می‌پرسید چرا کج شده‌اند؟ عصایش را زور می‌زد کنار بزند و خودش راه برود. از آینه هم هیچ دل خوشی نداشته. توی مجلس می‌گفتند.

بالای سرش رفتم. راحت خوابیده بود. شسته بودندش، کفن‌پیچ شده حاضرش کرده بودند که برود بهشت‌زهرا. محسن نبود. برای آخرین بار جای جوجه پنج قرانیش شدم، پیشانیش را بوسیدم و خداحافظی کردم.

وقت خداحافظی، دخترش هق هق می‌کرد و مدام می‌گقت:"یورگون جانان قوربان آنا" یعنی قربان جان خسته‌ات شوم مادر.

پ.ن: آنقدری که نصف شبی آدم بپرد یکهو بغل مادرش و بگوید زودتر از من نرو. تروخــــــــــــــــّدا.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر