من اسمش را میگذارم معجزه.
کاری که این چهار تا کاغذ رنگی و چراغ و ریسه و فشفشه و نذریهای شب عید با این شهر14 میلیونی میکند. اصلاً چیزی که این شهر کم دارد، همین کمترینها است. همینهاست که آدمهای عبوس توی صفهای مترو و بیآرتی و راننده تاکسیهای غرغرو و پیرمردهای شاکی و جوانهای عاطل و باطل این شهر را تلنگر میزند که هنوز هم به بهانههایی میتوان با صدای بلند خندید، توی خیابانهای پر از دود و دم و بوق و کثافت با سرعت بالا لایی کشید و به افتخار شاد بودن هم تند تند بوق زد!
از خانه میزنم بیرون، توی پیادهروها گشت میزنم و تا خرخره شیرینی و شربت میخورم. توی مسیر برگشت هم، یک ربعی توی ترافیک سنگین یک خیابان فرعی گیر میکنم تا معلوم شود که دو دختر بچه 8 9 ساله آن جلوترها خیابان را بند آوردهاند و در حالی که با گوشه یک دستشان لبه چادرشان را ناشیانه نگه داشتهاند، با دست دیگر به سواره و پیاده شیرینی و شربت تعارف میکنند و عید را تبریک میگویند.
من اسمش را میگذارم معجزه.
پ.ن: کارشناس رادیو اسمش را گذاشته بود شادی وجدانشده. هممم.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر