تیر ۳۰، ۱۳۹۰

وقتی حتّی نوک زبونت نیس که بگی

بچه که بوده، فلان بازی رو ‌می‌کرده. با فلانی فلان‌جا می‌رفته. فلان غذا عشقش بوده. فلان کارتون رو چه قدر خوب یادشه. مهدکودک و خانم معلّماشو بگو. تو گل کوچیک کوچه که دروازه‌بان وایساده بوده می‌دونی چی شده؟ یه بار که رفته بودن شمال دم ساحل آخ آخ چی کارا که نکرده. مادربزرگش چه قصه‌هایی می‌خونده واسش. مامانش یه بار اومده بوده مدرسه. باباهه عصبانی بوده همیشه. اولین باری که دعواش شده. اولین باری که مشق ننوشته. اولین باری که 1 مهر رفته مدرسه و گریه نکرده. اولین باری که معنی یه کلمه رو نمی‌دونسته. اولین باری که کنجکاو شده. دختر مدرسه روبه رویی‌ها. هیزی‌ها. راننده تاکسی‌ها. شیطنت‌ها. عمو هله‌هوله‌فروش‌ها. دل‌دردها. بابای‌مدرسه‌ها.دست‌انداختن‌ها. مشقا. انشاها. املاها. بچه که بوده، خیلی کارا می‌کرده...خیــــــــــــــلی.

فاک، چرا هیچ کدوم اینا یادم نمیاد؟ من هم بچه بودم به خدا.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر