تیر ۲۳، ۱۳۹۰

تنها در خانه

آدم گاهی که تنها می‌شود، باید آستینش را بزند بالا، برود آشپزخانه پای گاز، برنج بگذارد، خورشت بار کند، چای دم کند، بعد آرام آرام بیفتد به جان ظرف‌ها و سوت زنان غذایش را هم دید بزند که دارد با شعله پایین می‌پزد. پیش‌بند هم باشد، خوب است که بعد شستن ظرف‌ها بازش کند، باقی‌مانده خیسی دستش را بتکاند توی ظرفشویی و بعدش هم ببیند که ای دل غافل، غذا تقریباً آماده است و سفره هنوز چیده نشده. سریع برود سفره پهن کند و سر تا تهش را پر کند با مخلّفات ترش و شیرین رنگارنگ و نوشیدنی‌ها و دسرها و یک بشقاب و قاشق و چنگال و لیوان اختصاصی هم بگذارد برای خودش، تندی بپرد غذا را بیاورد سر سفره. درب قابلمه و ماهی‌تابه تفلون را باز کند تا بخار بزند بیرون و بوی خورشت هوش از سرش بپراند و بعد بشقاب را لبریز کند از غذا و بگوید که اگه تعارف کنی و نخوری، نمیشه‌ها. این جا که اومدی از این پرهیزا نداریم. بعد آی بخورد، آی بخورد، آی بخورد که بعد غذا نای تکان خوردن هم نداشته باشد و اگر هم بخواهد که بلند شود کاری کند، صاحب‌خانه بگوید بخّدا اگه بذارم دست به سیاه و سفید بزنی. اصلاً من خودم هم کاری نمی‌کنم. فقط دو دقیقه همین جا بشین تا برم برات یه چای قند پهلو بیارم، بشینیم دو کلوم درددل کنیم، گل بگیم، گل بشنویم، ببینیم دنیا بالاخره دست کیه آخه؟

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر