مرداد ۳۱، ۱۳۹۰

دریغ از پارسال

هر سال، این شب‌ها، می‌رفتم آشپزخونه، قنددون تا خرخره پر از قند رو بر می‌داشتم، یه گوشه‌ دنجی توی خلوت پذیرایی پیدا می‌کردم، بساط مفاتیح‌خوانی رو پهن می‌کردم و شروع می‌کردم جوشن‌کبیر خوندن. الغوث الغوث هر آیه رو که می‌گفتم، از ته دل فوت می‌کردم تو قندها و نفس تازه می‌کردم برای آیه بعد.

هر سال، این شب‌ها، مامان با چادر نماز سفیدش، مثل همیشه از سر غروب می‌نشست پای دعا و نماز و من استرس می‌گرفتم که نکنه دیر شه و نکنه عقب بمونم و چی و چی؟

هر سال، این شب‌ها، بابا بعد افطار، پاشنه کفش‌ها رو می‌کشید به قصد مسجد و من می‌موندم و این دوراهی همیشگی که خونه یا مسجد بالاخره؟

هر سال، این شب‌ها، قلبم تاپ‌تاپ می‌زد برای چیزهایی که توی دلم مونده بود برای گفتن. برای غلط کردم‌هایی که آماده بودم حواله کنم اون بالا. برای هوام رو داشته باش‌هایی که انتظار می‌کشیدم.

هر سال، این شب‌ها، ناب بود و دوست‌داشتنی.

امسال، مامان زنگ زد، گفت شب احیاست، نمیای؟ ترسیدم چیزی بگم، گفتم امروز نه.

گفتم ... امروز ... نه.

پ.ن : و البته که هیولا شدن، جار زدن ندارد.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر