شهریور ۱۵، ۱۳۹۰

مث یه رنگین کمون هفت رنگ

بقچه لباس‌هایم، پر از تی‌شرت‌ها و پیرهن‌های رنگی جک و جوات است. از قرمز و سبز و زرد و بنفش و صورتی بگیر تا طرح گورخری و زرّافه‌ای و خالخالی. مامان هر وقت که مرتبشان می‌کند، صورتش یک علامت سوال بزرگ می‌شود! خیلی‌هاشان را خیلی وقت است که نپوشیده‌ام. یک سری هستند که اصلاً یادم نمی‌آید کی و کجا و به چه مناسبتی خریدمشان. بعضی‌هاشان بیشتر به یک جوک صامت شبیهند تا یک لباس موجّه. داستان خیلی‌هاشان را هم از قضا خوب یادم هست. از آن داستان‌ها که گاهی یادآوریشان، پاک خلت می‌کند و بلند بلند به خنده‌ات می‌اندازد. دوست داری بعد از این که یک دل سیر به حماقتت خندیدی، به خودت بگویی: آخه احمق با خودت چی فکر می‌کردی که پای این زاقارتا پول خرج کردی؟ بله بله. آدمی که من باشم، لابد یک روزی با خودش ‌نشسته، کلّی فکرش را بالا پایین کرده و نهایتاً به این نتیجه رسیده که لابد توی لباس قرمز و زرد و صورتی بهتر به چشم دیگران می‌آید. بهتر. بیشتر. هو کیرز؟

لباس‌هایتان را دور نیندازید. یک گوشه امنی جایشان دهید، گه‌گداری به آنها سر بزنید و تاریخ زندگیتان را مفت مرور کنید. باشد که عبرت بگیرید.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر