خونه رو جمع کردم. وسایل رو پخش و پلا چیدم این ور و اون ور. تو بالکن. آشپزخونه. راهرو. دستشویی، حتّی. تو کیسه کفشم، سیب و گوجه پیدا میشه و لای وسایل حمومم، نمایشنامههام. بوی رنگ همه جا رو گرفته. از سر و صورتم کثافت میباره. گاز ندارم. یخچال، مرخص. شکم، خالی. مخ، تعطیل. سقف دهن، پاره. خود دهن، سرویس. پروژهها و درسا، عقب.
پا میشم میرم تو بالکن، وسط آت آشغالا میشینم، یه سیگار روشن میکنم و زل میزنم به مونیتور که یه فایل ورد خالی توش بازه. سرم درد میکنه. خوابم میاد. دارم فکر میکنم که در همین لحظه اگه یه کلاغ هم برینه رو سرم، دیگه عیشم کامل کامل میشه. دود سیگار رو میدم بیرون و فیکس میشم سر جام.
اووو، صدا میکنه. از هپروت میزنم بیرون. برش میدارم. جلالخالق. پویاس. هدفون زده تو گوشش، لباس بنتنش رو تنش کرده و با اون دندونای نصفه و نیمه دراومدهش، یه دو نقطه دی پت و پهن شده برای خودش!
دست تکون میده، بنتنی میپره هوا و جیغ میزنه: ســـــــــــــــــــــــــلام دایی.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر