ساحل بود. هوا ابریِ ابری. پرچم بالای سر نجاتغریق،
قرمز. موجها کوبنده و پر ارتفاع.
خیلیها توی آب بودند. شنا میکردند. سوار موجها
میشدند و گاهی حتّی موج فتیلهپیچهشان میکرد و با مخ فرود میآمدند کف ساحل.
امّا توی تمام مدّتی که لب ساحل، دورتر از آنها نشسته بودم، ندیدم که خنده از لب
هیچ کدامشان پیاده شود.
هوا ابری بود. پرچم بالای سر نجات غریق، قرمز.
موجها، کوبنده و پرارتفاع. آدمهای توی آب، بیاختیار. و همه اینها برای من کافی
بود تا لب ساحل، کمی دورتر از خطر بنشینم و فقط سیگار دود کنم.
سیگار دود کردم و فکر کردم که هوا ابری است.
سیگار دود کردم و فکر کردم که پرچم قرمز، نشانه
خوبی نبوده هیچ وقت.
سیگار دود کردم و دلم هرّی میریخت از هیبت آن
همه موج بلند و وحشی.
سیگار دود کردم و آن اوّلی بود که سرش به تخته
سنگ توی ساحل خورده بود و همچنان خوش شنا میکرد.
سیگار دود کردم و آن دوّمی که قلپ قلپ آبهای شور دریا را خورده بود و بالا
میآورد و میخندید.
سیگار بود و آن سوّمی و سیگار و خنده و آن چهارمی
و موج و خون و سیگار و زخم و پنجمی و سیگار و سیگار و سیگار و شور و صخره و سنگ و
سیگار و خنده و خنده و خنده و ششمی و هفتمی و سیامی و سیگارمی.
همه خوشحال بودند. همه زنده.
ساحل بود. هوا ابریِ ابری. پرچم بالای سر نجاتغریق،
قرمز. موجها کوبنده و پر ارتفاع و من ... من، زیر آن حجم سیگاری که دود کرده
بودم، بدون آن که فهمیده باشم، دفن شدم. غرق شدم. مُردم.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر