مرداد ۰۱، ۱۳۹۰

کابوس

این صورتم. این چشمام. این دستام. این پاهام. این تشک و بالشم. این کتاب نصف و نیمه خونده‌م. این لباسای بو گرفته چند ماه نشسته‌م. این گوشی فوق‌پیشرفته نوکیام. این بهمن دول نامرغوبم. این عینک هری‌پاتری عزیزم. این اتومون. این جاروبرقیمون. این دیوار خونه‌مون. این سقف خونه‌مون. این لامپ کم‌مصرف سقف خونه‌مون. این در اتاقمون. این روزنه در اتاقمون. اون سعید. اون لپتاپش که داره توش فرندز می‌بینه. اون خنده‌های پهن روی صورتش. اون آشپزخونه‌مون. اون شیر لقّ ظرفشوییمون. اون ظرف‌های کپک‌زده تو ظرفشوییمون. اون لباسای رو بندمون. قفسه‌ها و کتابا و فرش‌ها و سی‌دی‌ها و دی‌وی‌دی‌ها و آت‌وآشغال‌های روی زمین و یخچال و مایکروفر و گاز و کولر و حموم و دستشویی و بالکن و باقی دوستان، اسم نبرم دیگه. هوه، همه چی سر جاشه. تنکس گاد.

خوشبختی یعنی همین که بالشت را دوازده ظهر جمعه دوباره روی سرت بگذاری، پوزخندی بزنی و بگویی کابوس بود خره، کابوس.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر