نحیف و لاغر – خسته و درمانده - لباسهای چروکیده و پر از وصله و پینه – صورت از گرما سوخته – خورجین کارگری - کاغذ چروکیده آدرس در دست، همه آن چیزی که از آینه بغل صندلی جلوی تاکسی لعنتی امروز عصر به چشم میخورد. نزدیکتر که شد، فهمیدم افغانی است. از این جوانهای تازه به پایتخت آمدهای که سی بیشتر ندارند و شبیه زجرکشیدههای پنجاه شصت سالهاند.
- آقا بیبخشید ماشین سازمان برنامه همینه؟
راننده با بیاعتنایی سری تکان میدهد که یعنی بعله، برو بنشین تا حرکت کنیم.
عقب ماشین، یک حاج خانوم حدوداً شصتساله با یک جوان قرتی بیست بیستوپنج ساله نشستهاند. قرتی به وضوح دارد خودش را از افغانی که وسط نشسته و ظاهر پاکیزهای ندارد، دور میکند و پشت گوشی با دافش لاس میزند. وسط مسیر پیاده میشود تا به دیتش برسد. حاج خانوم هم هر چند لحظه یک بار افغانی را زیر چشمی ورانداز میکند.
پشت چراغ سازمان برنامه، جوان افغانی با هزار من من و بگم نگم کردن، بالاخره تصمیم میگیرد که از راننده بپرسد که به مقصد رسیدهایم یا نه؟
- آقای راننده، لوطف میکونی سازمان برنامه شد، به من بگی؟ آدریسو بلد نیستم.
فاجعه شروع میشود.
- لااقل چهار بار شده که آدرس رو از من پرسیدی. یه بار وقت سوار شدن، چند بارم تو مسیر. حالا هم دوباره. وقتی آدرسو بلد نیستی، دیگه تو ماشین صحبت نکن.
- ببخشید.
- یعنی چی که ببخشید؟ اعصاب من و چند تا مسافر دیگه رو ریختی به هم.
- گوفتم که آدریسو بلد نبودم. گوفتم شاید رد کرده باشیم.
- رد نکردیم. وقتی بلد نیستی آدرسو، دیگه لازم نیس صحبت کنی. فقط بشین تا راننده پیادهت کنه. فهمیدی؟
- {با صدای پایین} دعوا نداریم که.
- چی؟ چی گفتی؟ بلندتر.
- {با ترس} میگم دعوا نداریم که آقای راننده.
- آخه من چه دعوایی با یه افغانی دارم؟ اصلاً پیاده شو. یالّا. سازمان برنامهت هم اوناها. خوش اومدی.
جوان سرخ و سفید میشود. پایش را از ماشین بیرون نگذاشته، راننده گازش را میگیرد. چند متر جلوتر:
- میبینی تروخدا؟ چه رویی باز کردن این افغانیای نکبت؟ مردهشورشون رو ببرن.
من و حاج خانوم لال شدهایم. پیاده میشویم و هر کی سی کار خودش.
امروز فهمیدم که آدم ترسوی گهی هستم. یعنی همه آن چیزی که از نوعدوستی و رافت نژاد بشری و این کوفتو زهرمارهای شیک دهنپرکن به ارث بردهام، چهارتا لایک پیجهای مبارزه با نژادپرستی فیسبوک و شیرکردن آیتمهای بیماران توی صحرا و بیابان ول شده بیمارستان امام خمینی تو گودر و پرچم وامصیبتا بالا بردن برای مظلومیت همنوعان سفید و سیاه و رنگینم توی کجا و کجای جغرافیای جهان است.
اگر غیر از این بود، باید علیالحساب یک مشت میخواباندم توی دهان راننده مریض آن تاکسی و بعدش به رگبار فحش میبستمش که آخر مردک ناحسابی الاغ، اصلاً میشود اسم تو را گذاشت آدم؟ حوصلهات کجا رفته؟ رحم و شفقتت کجا رفته؟ ضعیف گیر آوردهای؟ با افغانی بودنش چه کار داری؟ اصلاً خودت چه پخی هستی و وارث چه اصل و نسب شاهانهای که این طور جوانک را ویرانش میکنی؟ ریدم فرق آن موی سفیدت.
اگر غیر از این بود، باید همانجا که جوان افغانی را پیاده کرد تا توی چهل درجه گرمای تابستان ظهر جمعه، با خورجین و کاغذ چروکیدهاش سرخورده دو صد متر راه برود تا به سازمان برنامهاش برسد، اسکناس پانصدی را پرت میکردم توی صورتش، از ماشین عنش پیاده میشدم، در را به محکمترین صورت میکوبیدم و میگفتم مرتیکه برو عضلهها و سبیل چخماخیت را نشان زنت بده. بعد میرفتم پی جوان و به دست و پایش میافتادم که ترو خدا به دل نگیر و همه این طور نیستند و مردک دیوانه بود و قربان آن دستان کارگری پینهبسته و وجود زجرکشیدهات بروم. اصلاً خورجینت را بده به من برادرجان و بیا تا مقصد با هم گز کنیم تا بلکه فراموش کنی.
من بزدل خاکبرسر عن فقط لم دادم توی صندلی جلو تا مردک با قیافه حق به جانب بگوید میبینی تروخدا؟ چه رویی باز کردن این افغانیای نکبت؟ مردهشورشون رو ببرن. بعد هم از توی آینه جلو پیرزن کزکرده توی صندلی عقب را نگاه کردم و مستاصل گفتم: چی بگم والّا؟
واقعاً خوشم اومد، این پستت شبیه داستان لباس پادشاه میمونه! تو دل خیلیا هست ولی کسی به زبون نمیاره... احسنت
پاسخ دادنحذف