بابا خار پاشنه درآورده. چند ماهه. طبق معمول هم آخرین نفری که تو خانواده خبردار میشه، منم. مامان به همه توصیه کرده که به احسان نگید، بچه درس داره، کار و زندگی داره، میریزه به هم!
پویا و طه دارن بازی میکنن. پویا سمت بابا میره، خودش رو محکم ول میکنه توی شکمش و میگه عصات رو چرا نیاوردی با خودت بابا حسن؟ همه به من خیره میشن. قضیه این طور لو میره.
به آدم حق بدید. حق بدید که اوّلین بار که میشنوه پدر نازنینش عصایی شده، حالی به حالی بشه. مو به تنش سیخ شه. اصلاً بغضش بگیره و پاک خل شه. مگه پدر و مادر آدم حق دارن بیخبر و یکهو پیر شن؟ هان؟
هفتهای چند بار میره فیزیوتراپی. به دکتر و دوا و درمان هیچ اعتقادی نداره. مامان اجبارش کرده. نه نگفته. پیادهروی و خرید و کوه هم تقریباً تعطیل شده. برای رانندگی با اون ماشین هم که توی این شش هفت سال، 10000 تا بیشتر کار نکرده و گوشه زیرزمین هر چند هفته یکبار باتری خالی میکنه، چشماش یاری نمیکنن دیگه. میشینه توی خونه و با بیبیسی و صدای آمریکا و دیوان شهریار و دانستنیها و گلآقاهای بیست سی سال پیش و گلخونه دم اتاقش و باغچه و حوض توی حیاط روزش رو شب میکنه. آخر شبها هم نوبتی زنگ میزنه به ما چهار تا و میپرسه که همه چیز روبراهه یا نه و این که مبادا کم و کسری داشته باشیم و نگیم. هر چند وقت یکباری هم که مینویسه تور مشهد و قم و کربلا و مکه، با مامان، دوتایی.
کل روزهای عید با هم میرفتیم گاوهزنگ. سگلرز 5 صبح. چند کیلومتری شهر. قلّه رو هر روز میزدیم. چند تایی هم کمپ فان داشتیم وسط راه. برای خستگی من. بابا هیچ وقت خسته نمیشد. قضیه روغن حیوانی و گیاهی و اینها. دستاش رو میزد پشت کمرش و دو سنگ یکی بالا میرفت. وقتی هم که فکر میکرد من ناامید شدم، میگذاشت تا کلّی جلو بزنم. وقتی میگفتم که امروز دیگه تا قله نریم، جوری نگاه میکرد که انگار کبیره مرتکب شدم. میگفت برای مردی که تو باشی، کسر شانه که جلوی چهار تا سنگ پیر کم بیاره.
بابا هیچ وقت از سختیها و دردها اعتراض نمیکنه. هیــــــــــــــــچ وقت. میریزه توی خودش و به ما هیچی نمیگه. مامان میگه بعضی شبها که درد پاشنه امانش نمیده، بلند میشه، مهتابی هال رو بی سر و صدا روشن میکنه، رادیوی وایرلسش رو میزنه توی گوشش تا تصنیفهای شب رو گوش کنه، بعد خونه خالی 200 متری رو لنگان لنگان هی بالا میره، پایین میاد، فکر و خیال میکنه.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر