مهر ۱۸، ۱۳۹۰

Checkpoint

می‌دانید؟ یک چک‌پوینتی توی زندگی خیلی‌هامان هست، وقتی می‌رسیم بهش، می‌گوییم بس است سیلی خوردن از زندگی، بس است کاسه چه کنم چه کنم دست گرفتن و بیچاره ماندن، بس است نای بلند شدن نداشتن از یک سختی‌ای که عارض شده. و این بس است گفتن‌ها شروع یک معجزه است. از آن به بعدش زندگیت وارد یک فازی می‌شود که انگار در آن بازیگر اصلی خودت شده‌ای. توی این فاز جدید، نمی‌گذاری اتفاقات ناگوار – کوچک و بزرگ – از پا در بیاورندت. بله. بد همیشه اتفاق می‌افتد. مشکل همیشه هست. هر کاریش هم که کنی، هر سوراخ سمبه‌ای از زندگیت را هم که ناخن کنی تویش، از یک سمت دیگر مشکلات قلپّی می‌زنند بیرون. اما می‌دانید این آدمی که شما باشید و آن فازی که واردش شده‌اید چه سحر عطاری با خود دارد؟ سحرش این است که تو دیگر آدم مواجهه با مشکلاتت به طور منطقی شده‌ای. مینشینی یک دودوتا چهارتای ساده، با خودت سبک سنگین میکنی، می‌گویی اوکی، به جنگش می‌روم، شکستش می‌دهم، می‌گذارم زمان بگذرد فراموش شود، می‌گذارم حالم که خوب شد تصمیم می‌گیرم، اصلاً شوتش می‌کنم ته صندوقچه زندگیم تا خوب‌ها رو بیایند. بعد ... بعد نتیجه همه این‌ها هم این می‌شود که زندگی، زنده‌گی می‌شود واقعاً.

آدمی که زنده بودن را درک می‌کند، نه تحمّل.

۱ نظر: