با هشتاد و یک، صفر یک، هشتاد و پنج، دویست و نود و چهار خداحافظی کردم. برای آخرین بار دستم رو بردم توی جیب چپ عقب شلوارم، کیف پول درپیتم رو کشیدم بیرون، کارت آبیِ رنگ رو و رفته رو گذاشتم رو میز خانوم آموزش و بی این که فرصت شه مراسم وداع خاصی رو به جا بیارم، تسلیمش کردم. اصلاً راستش رو بخواهید، همه چیز اونقدر سریع و بیرحمانه اتفاق افتاد که هیچ فکرش رو هم نمیکردم که قراره از عزیزترین موجود کیف پولم این طور، یکهو دل بکنم. فقط صدای خانوم آموزش بود که میگفت برگه تسویه حساب، امور دانشجویی، کپی شناسنامه، کپی کارت ملی، فرم شماره 10، کپی فرم شماره 10، فرم شماره 11، کپی فرم شماره 11، دو قطعه عکس سه در چهار، کارت دانشجویی.
هشتاد و یک، صفر یک، هشتاد و پنج، دویست و نود و چهار رو گذاشتم رو پیشخون، بعد چند ثانیهای نگاهم رو دوختم بهش تا خانوم آموزش از اون رو ورش داره، فایلم رو بایگانی کنه و بگه: بفرمایید. به سلامت.
پ. ن:از دل نرود هر آن که از دیده برفت.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر