مرداد ۱۵، ۱۳۹۰

two little gods

دارم به این فکر می‌کنم که بچه کوچک خانواده بودن، هیچ وقت شاکی و دستپاچه‌ام نکرده.

درست که در این حالت، خیلی از اولین‌ها و کشف نشده‌ها را تو نیستی که به دامنه تجارب والدینت اضافه می‌کنی. اولین موجودی نیستی که حس زیبای خلق‌کنندگی را به آنها هدیه می‌کند. اولین بچه‌ای نیستی که صدای گریه‌اش توی چاردیواری خانه‌شان می‌پیچد. اولین صدای خنده و بابا مامان گفتن را از زبان نوزادی تو نمی‌شنوند. اولین دوستت دارم بابا، دوستت دارم مامان به اسم تو نیست که قلبشان را هرّی بریزاند. اولین بار تو نیستی که کوله رنگارنگ به پشت، دم مدرسه، اول مهر، با چشم و دل لرزان راهیت کنند که بروی توی دنیای جدیدی که انتظارت را می‌کشد. اولین پز معدل 20 خانواده و انگلیسی کانون و ژیمناستیک و کاراته و شنا توی شب‌نشینی‌های خانوادگی به واسطه حضور تو نیست. اولین مچگیری از روی عاشقانه‌های ناشیانه پانزده شانزده سالگی،‌ گوشه دفتر جبر و حساب و هندسه برای تو نیست. اولین کنکوری خانواده نیستی. اولین کاسه آب پشت سر و آیه‌الکرسی بدرقه راه برای دانشگاه رفتن. اولین عکس سه در چهار دختری که ادعا می‌کنی دوستش داری. اولین گریه شب عروسی. اولین بار، شنیدن صدای مامان‌بزرگ و بابابزرگ از دهان نوه. اولین آقای مهندس. دکتر. چه می‌دانم؟ خیلی چیزهای دیگر.

امّا یک چیز را می‌دانید؟ این که دنیای پدر و مادرها خیلی خیلی بزرگتر از این حرف‌هاست. این که آن دنیای بزرگ را اولین‌ها می‌سازند و دومی‌ها و سومی‌ها، الی ماشاالله بالنده‌ا‌ش می‌کنند.

پدر و مادر وجودی دارند، آن قدر عظیم و دوست‌داشتنی که تا ابدالدهر اگر دم گوششان بخندید و گریه کنید، دوستت دارم مامان و بابا تحویلشان دهید، 1 مهرها با هزار دلهره راهی مدرسه‌هاتان شوید، فرط و فرط 20 بیاورید و شاگرد ممتاز کلاس شوید، اسامی حیوانات و میوه‌ها را هر روز به دو گویش آمریکن و بریتیش براشان تکرار کنید، از روی خرک آفتاب بالانس بزنید و کمربند زرد و سبز و مشکی به کلکسیون افتخاراتتان اضافه کنید، شب‌ها از عشق دخترکان یونیفرم پوشیدهِ ناشی آرایش کردهِ راهنمایی‌ها و دبیرستان‌های روبروی مدرسه‌تان سر جاتان آه بکشید و فروغ و نیما و سهراب گوشه دفتر کتاب‌هاتان بنویسید، کچل کنید و درس بخوانید و دو رقمی و سه رقمی کنکور بیاورید، یک پا آقا و خانوم دانشگاه رفته جزوه به زیر بغل زده شوید برای خودتان، دختر زندگیتان را از توی کیف پول‌هاتان بیرون بکشید و با لپ‌های قرمز و سرهای پایین عشقتان را لو دهید، خودتان را ولو کنید توی بغلشان سر سفره عقد و های‌های گریه کنید، نوه‌شان را شب بدهید شنگول و منگول گویان خواب کنند، دکتر مهندس شوید برای خودتان، اگر همه این‌ها باشید و خیلی بیشتر از این‌ها، آنها ، هیچ وقت هیچ وقت، هیج کجا، به هیچ وجه، خسته‌شان نمی‌شود.

آنها، همیشه، برایتان آنجا هستند.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر